تبلیغات
. - ✘34✘(یه مشت چرت و پرت اضافه)
از زندگی متنفرم...

✘34✘(یه مشت چرت و پرت اضافه)

شنبه 25 آبان 1392 02:02 ب.ظ

نویسنده : ♥Dяєαмєя Gιяℓ♥
ارسال شده در: حرف های من ،
سلامی دوباره!!!

خوبید؟؟

من که بدم!!!

امتحان علومم که....(اه اه از علوم متنفرم حرفشم نزن)

امروز خیلی باحال بود!!!

طهورا(دوستم) تازگی اومده پیش من میشینه بعدش ایناز و نگار خله و کوثرم جلومون...

وای بعد یه کاری کردم که دیگه طهورا داشت اصابش خورد میشد....

سر کلاس بود همین طوری داشتم بلند بلند کتاب علوممو میخوندم(مگه نگفتم دیگه حرف علومو نزن!!؟؟)

دیگه هیچی بدبخت دیگه داشت منفجر میشد(خیلی بچه باحالیه و خیلیم مثبت!!)

بـعدش دیگه فردا باز این کاشانی احمق با اون ال داوود میان برای ما یه چند تا حرف که سر هم کردن میزنن...

بعدش فردا نفیسه جون(خانم بـــتوئی یا معلم شماره 2...آخه ما 2 تا معلم داریم)میاد ببینه کیا بچه خرخونن!!

بعدش دیگه میخوایم با کیانا بریم برنامه ریزی درسامونو بکنیم...

وای کلا ما خیلی بدبختیم....

به قول دیانا...خدایـــآ این همه کهکشان این همه سیاره این همه قاره این همه کشور این همه استان این همه شهر این همه خونه این همه سرویس آخه برای چی باید این رومینا بیوفته اینجا اره چرا؟؟؟

اه اه اه از این مهرناز خالی بندم اینقدر بدم میاد

.
.
.
.
.
.
.
.
.
برو ادامه خاطره دارم...



هیچی دیگه من اتودم تو کلاس مهرناز خالی بند اینا جا مونده بود

من رفتم برش دارم هم از در وارد شدم شروع کردن به فحش دادن:.......(سانسور شده)


بعد منم نه تنها اتودم پیدا نکردم بلکه بدبختم شدم

بعدش اون دختر خله هم همش مقنعه ام رو می کشید(هم از شانس من دیروز رفته بودم حموم بعدش منم هر وقت میرم حموم موهام روز بعدش همچین پف میکنه که نگو منم موهام اون روز خوب شونه نکرده بودم...)


منم از روی عصبانیت رفتم عینک مهرناز خالی بندو همچین پرت کردم که نگو!!!


بعدش فرار کردم رفتم کلاس خودمون!!!


بعدش دیدم با کمال پررویی اومده تو کلاسمون بعدش من انداختمش بیرون


بعدش دیگه وقتی داشتیم میرفتیم تو سرویس با رومینا خله همدست شده بود!!

البته منم دست تنها نبودم دیانا باهام بود...

بعدش مهرناز گفت:واقعا که عینکم شکست امروزم رفتم به خانم نیرومند(معاونمون)رفتم گفتم تا حالت بگیره


بعدش رومینا خله هم میگفت:رفتی عینک 3 میلینویشو شکستی واقعا که...

بعدش من از قول سوگند گفتم(اسمشو نبردم):عینک 3 میلیونی؟؟؟رفتی مارک لباستو کندی چسبوندی به عینکت بعد میگی 3 میلیونی؟؟؟؟


هیچی به همین روال گذشت که بعدش گفت:یه چیزی بگم؟؟


گفتم:نه!!


گفت:باشه میگم!!؟؟عینکم نشکسته دروغ گفتم!
!!!

بعد دیگه هیچی.................................


همین بای






دیدگاه ها : پست ثابت
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 آبان 1392 08:10 ب.ظ