تبلیغات
. - ✘9✘(خاطره)
از زندگی متنفرم...

✘9✘(خاطره)

جمعه 25 مرداد 1392 08:05 ق.ظ

نویسنده : ♥Dяєαмєя Gιяℓ♥
ارسال شده در: حرف های من ،
سلام.امروز یک خاطره اوردم برید ادامه:
خونه ی مامان بزبرگم طبقه ی پایین خونه ی ماست.بعد من یک پسرخاله دارم 7 سالشه امسال میره کلاس دوم.
دیروز خالم اومده بود خونه ی مامان بزرگم اونم اومد بالا(خونه ی ما) که منو خبر کنه بیام باهاش بازی کنم.
منم رفتم بعدش باهم یکم بازی کردیم بعدش من خسته شدم گفتم بیا یکم برات درباره ی کلاس دوم حرف بزنم خلاصه کلی براش حرف زدم و ...
بعدش من و اون رفتیم توی اتاق مامان بزرگم بعدش اونجا سر یک چیزی دعوامون شد.
بعدش پسرخالم قهر کرد و رفت.
منم برگشتم خونه ی خودمون.اول علوم کار کردم برای یکشنبه Reading a Bookو بعدش اومدم پای نت.Computer
چند تا نظر داشتم تایید کردم بعدش دیدم یکی زنگ خونمون رو زد.حدس زدم حتما پسرخالم اومده منت کشی!!
  البته حدسم هم درست بود!!
 درو باز کردم دیدم هیچکس نیست دیدم یک ورقه ای جلوی درمونه برش داشتم و خوندمش(درست مثل تو فیلما!!!)
دیدم پسرخالم نوشته:
خب ما دیگه بزرگ شدیم.اجیبم نیست که ماباهم دعوا کنیم.بیا پایین
Heart Smile
بعدش منم رفتم پایین و کلی بازی کردیم!!!
((پایان))

خیلی خاطره ی مسخره ای بود!!!
راستی فردا شاید از وسایلم آپ کنم.
راستی لطفا نظرتون رو درباره ی خاطرم بگید...!



دیدگاه ها : ✘غِیــــر فَعآل✘
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 آبان 1392 07:57 ب.ظ